دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."
تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"
.jpg)
پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم
عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم
بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم
سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم
خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم
ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم
بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم
با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم
پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم
سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم
روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم
ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم
تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم
محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم
سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش
سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم
شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم
لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم
ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم
سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم
اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم
دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم
زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم
زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم
ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم
آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود
سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم
تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم
کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم
صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم
بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم
ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است
تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست
رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم
تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده
محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است
و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت"است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...
زندگی یک فرصت محدود { ....... } است. توی این محدودیت چه چیزهایی می خوای برای خودت در نظر بگیری. مهمترین چیز خود تو هستی. می خوای تو سبد کوچک زندگی غم ؛ درد ؛رنجش ؛کینه و گلایه از دیگران ؛ افسوس ؛ حسد ؛ بخل ؛ تکبر؛ ریا و افکار منفی و بدبینی بگذاری یا . . .
یآ میخوای توی سبد عمرت عشق ؛ محبت و مهرورزی ؛ لبخند ؛ صداقت :گذشت و بخشش ؛ یکرنگی؛ مثبت بینی و انسانیت بگذاری .
آی آدمها که فکر می کنید سبد دلتون خیلی با ارزشه؛ یک بار هم که شده یک نگاه توش بیاندازید ..
باور کنید خدا یک فرصت خیلی کم داده تا روی این زمین گرد ؛ ویژگیهای او را که محبت و مهربانی گذشت و انصاف ؛ خیر اندیشی و شادی و عشق است را تمرین کنیم و خودمون رو برای ورود به مجلس خوبان آماده کنیم .
هر روز یک کار نیک انجام بده
***********
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن
اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن
اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن
امید توست که در خارزار، کوه ،کویر
اگر بخواهد ، صد باغ ارغوان دارد .
دلت به نور محبت ، اگر بود روشن
تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد


دعاى امام زمان عجَّ الله تعالى فرجه
بسم الله الرحمن الرحيم
به نام خداوند بخشنده مهربان
اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفيقَ الطّاعَةِ وَ بُعْدَ الْمَعْصِيةِ
خدايا روزى ما كن توفيق اطاعت و دورى از گناه
وَ صِدْقَ النِّيةِ وَ عِرْفانَ الْحُرْمَةِ وَ اَكْرِمْنا بِالْهُدى وَالاِْسْتِقامَةِ وَسَدِّدْ
و صدق و صفاى در نيت و شناختن آنچه حرمتش لازم است و گرامى دار ما را به وسيله هدايت شدن و استقامت و استوار كن
اَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ وَامْلاَْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرِفَةِ وَ طَهِّرْ
زبانهاى ما را به درستگويى و حكمت و لبريز كن دلهاى ما را از دانش و معرفت و پاك كن
بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ وَاكْفُفْ اَيدِينا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ
اندرون ما را از غذاهاى حرام و شبهه ناك و بازدار دستهاى ما را از ستم و دزدى
وَاغْضُضْ اَبْصارَنا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخِيانَةِ وَاسْدُدْ اَسْماعَنا عَنِ اللَّغْوِ
و بپوشان چشمان ما را از هرزگى و خيانت و ببند گوشهاى ما را از شنيدن سخنان بيهوده
وَالْغيبَةِ وَ تَفَضَّلْ عَلى عُلَماَّئِنا بِالزُّهْدِ وَالنَّصيحَةِ وَ عَلَى الْمُتَعَلِّمينَ
و غيبت و تفضل فرما بر علماى ما به پارسايى و خيرخواهى كردن و بر دانش آموزان
بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ وَ عَلَى الْمُسْتَمِعينَ بِالاِْتِّباعِ وَالْمَوْعِظَةِ وَ عَلى
به كوشش داشتن و شوق و بر شنوندگان به پيروى كردن و پند گرفتن و بر
مَرْضَى الْمُسْلِمينَ بِالشِّفاَّءِ وَالرّاحَةِ وَ عَلى مَوْتاهُمْ بِالرَّاْفَةِ
بيماران مسلمان به بهبودى يافتن و آسودگى و بر مردگان آنها به عطوفت
وَالرَّحْمَةِ وَ عَلى مَشايخِنا بِالْوَقارِ وَالسَّكينَةِ وَ عَلَى الشَّبابِ
و مهربانى كردن و بر پيرانمان به وقار و سنگينى و بر جوانان
بِالاِْنابَةِ وَالتَّوْبَةِ وَ عَلَى النِّساَّءِ بِالْحَياَّءِ وَالْعِفَّةِ وَ عَلَى الاْغْنِياَّءِ
به بازگشت و توبه و بر زنان به شرم و عفت و بر توانگران
بِالتَّواضُعِ وَالسَّعَةِ وَ عَلَى الْفُقَراَّءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَناعَةِ وَ عَلَى الْغُزاةِ
به فروتنى و بخشش كردن و بر مستمندان به شكيبايى و قناعت و بر پيكار كنندگان
بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ وَ عَلَى الاُْسَراَّءِ بِالْخَلاصِ وَالرّاحَةِ وَ عَلَى الاُْمَراَّءِ
به يارى و پيروزى و بر اسيران به رهايى يافتن و آسودگى و بر زمامداران
بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ وَ عَلَى الرَّعِيةِ بِالاِْنْصافِ وَ حُسْنِ السّيرَةِ وَ بارِكْ
به عدالت داشتن و دلسوزى و بر ملت به انصاف و خوش رفتارى و بركت ده
لِلْحُجّاجِ وَالزُّوّارِ فِى الزّادِ وَالنَّفَقَةِ وَاقْضِ ما اَوْجَبْتَ عَلَيهِمْ مِنَ
براى حاجيان و زائران در توشه و خرجى و به انجام رسان آنچه را بر ايشان واجب كردى از
الْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ بِفَضْلِكَ وَ رَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ .
اعمال حج و عمره به وسيله فضل و رحمت خودت اى مهربانترين مهربانان .
![]()
داستان تولد امام زمان (عليه السلام)
امام زمان (عليه السلام) در چه شرايطى و چگونه متولد شدند؟
شرايط زمان تولد امام زمان (عليه السلام) شرايط عادى نبود، زيرا طبق روايات منقول از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مهدى آل محمد (عليه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمين را پر از عدل و داد مى كند ـ فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام) است. از اين رو دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسكرى (عليه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى از ايشان به دنيا آيد، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمين بود تا اگر حضرت موسى (عليه السلام) به دنيا آيد، او را به قتل برساند. در اين شرايط خفقان و غير عادى، حضرت مهدى (عليه السلام) مخفيانه به دنيا آمدند.
جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و عمه ى امام حسن عسكرى (عليه السلام) اين گونه بازگو كرده است: «ابو محمد امام حسن عسكرى (عليه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مى كند. پرسيدم اين مولود از چه كسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم.

من در حالى كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پايم بيرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: اين چه سخنى است؟ گفتم: خداوند در اين شب به تو فرزندى عطا مى كند كه سرور و آقاى دنيا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از اين سخن من خجالت كشيد.
بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نيمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقيب نماز به خواب رفتم و دوباره بيدار شدم. در اين هنگام، نرجس نيز بيدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بيرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; ديدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در اين حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزديك بود شكى در دلم ايجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مكن كه موعود نزديك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «يس» شدم. در اين هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بيدار شد. من او را به سينه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى كردم. امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود: سوره ى قدر را برايش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولايت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى قدر را خواندم. كودك نيز در شكم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند كه من ترسيدم. در اين هنگام پرده ى نورى ميان من و او كشيده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت يافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامى كه او را برگرفتم، ديدم پاك و پاكيزه است. در اين موقع حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بياور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله» پس از آن به امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ساير امامان معصوم (عليهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسيد فرمود: «اللهم انجزلى وعدى و اتمم لى امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمين را به وسيله ى من از عدل و داد پر كن.»

در روايت ديگرى آمده است: چون حضرت مهدى (عليه السلام) متولّد شد، نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند. پس امام حسن عسكرى (عليه السلام) مرا آواز داد كه اى عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»
بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهى الامال، ج 2، ص 285، غيبت شيخ طوسى ص 141
![]()
مادر امام زمان (عليه السلام) كيست؟
مادر امام زمان (عليه السلام) نرجس خاتون دختر يوشعا پسر قيصر روم از نسل شمعون يكى از حواريين حضرت عيسى (عليه السلام) است كه به دنبال يك سلسله وقايع معجزه آسا از روم به سامرّا مى آيد و سپس به افتخار همسرى امام عسكرى (عليه السلام) نايل مى گردد.

خلاصه سرگذشت ايشان از زبان خودشان بدين شرح است:
جدّ من قيصر مى خواست مرا در سن سيزده سالگى براى برادر زاده خود تزويج كند وقتى مجلس عقد برپا شد و قيصر برادرزاده خود را روى تخت مخصوص نشاند ... ناگهان صليب ها فرو ريخت، پايه هاى تخت شكست و پسر عمويم با حالت بى هوشى از بالاى تخت بر روى زمين افتاد و مجلس به هم خورد ولى باز دستور دادند تا مجلس را از نو سامان دهند تا اين مراسم به اجرا درآيد ولى همان حادثه دوباره تكرار شد ... همه پراكنده شدند.
همان شب من در خواب ديدم كه حضرت عيسى و شمعون وصى او و گروهى از حواريين در قصر جدّم اجتماع كرده اند و منبرى از نور در آنجا قرار داده شده است، طولى نكشيد پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و داماد و جانشينان آنحضرت وارد شدند؛ حضرت عيسى (عليه السلام) به استقبال ايشان شتافتند، حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند (خطاب به حضرت عيسى (عليه السلام)) يا روح الله من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون براى فرزندم آمده ام و در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكرى (عليه السلام) كردند كه او نيز موافقت كرد ... آنگاه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بالاى منبر رفته و خطبه اى خواندند و مرا به تزويج فرزندشان امام عسكرى (عليه السلام) در آوردند ... از خواب بيدار شدم و از ترس، آن واقعه را به كسى نقل نكردم ولى محبت به امام عسكرى (عليه السلام)باعث شد كه كم كم رنجور گردم و از خوردن و آشاميدن باز مانم و ... بالاخره مريض شدم ... چهارده شب بعد باز در خواب واقعه عجيب ديگرى ديدم و آن اينكه ديدم دختر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به همراهى حضرت مريم و ... به عيادت من آمدند و من از اينكه حضرت عسكرى (عليه السلام) به ديدن من نمى آيند گله و شكايت كردم حضرت فاطمه (عليه السلام) فرمودند: اگر مى خواهى خداوند، عيسى و مريم از تو خشنود باشند و ميل دارى فرزندم به ديدنت بيايد شهادت به يگانگى خدا و نبوّت پدرم پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بده و من آنچه كه او فرمودند تكرار كردم؛ آنگاه حضرت فاطمه(عليهم السلام)مرا در آغوش گرفتند و اين كار باعث بهبودى من شد آنگاه فرمودند: اكنون به انتظار فرزندم عسكرى (عليه السلام)باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد ...

وقتى از خواب بيدار شدم شعف و خوشحالى عجيبى تمام وجود من را فرا گرفته بود تا اينكه از شب بعد امام را پيوسته در خواب مى ديدم تا اينكه يكى از شب ها حضرت فرمودند: فلان روز جدّت قيصر لشكرى را به جنگ مسلمانان مى فرستد تو مى توانى به طور ناشناس در لباس خدمتگزاران همراه با عده اى از كنيزان كه از فلان راه مى روند به آنها ملحق شوى و من هم چنين كردم و در نهايت جزو اسيران جنگى به اسارت مسلمانان در آمدم و بالاخره به بغداد آورده شدم و در آنجا بود كه توسط نماينده امام على النقى (عليه السلام) يعنى بشر بن سليمان خريدارى شده به خدمت آنحضرت رسيدم و آنحضرت هم مرا به خواهرشان حكيمه خاتون سپردند، او آموزشهاى به من دادند ... پس از آموزش فرايض دينى و تعليمات اسلامى به همسرى امام عسكرى(عليه السلام) در آمدم ...
و در سال 255 هجرى روز 15 شعبان در سامرّا حضرت مهدى (عليه السلام) از اين بانوى بزرگوار متولد شد.
بشربن سليمان نحاسى كه از فرزندان ابوايوب انصارى و يكى از دوستان دو امام گرانقدر حضرت هادى و عسكرى(عليهما السلام) و همسايه آن دو بزرگوار در سامرّا است، آورده است كه:
من احكام و آگاهيهاى لازم در مورد بردگان و اسيران را از سالارم حضرت هادى (عليه السلام) آموختم. و آن گرانمايه، اين حقوق و احكام را به گونه اى به من تعليم فرمود كه من بدون اجازه او نه برده اى مى خريدم و نه مى فروختم و همواره از موارد نامعلوم و نامشخّص، تا روشن شدن حكم آن دورى مى جستم و حلال و حرام را در اين مورد به شايستگى درك مى كردم.يكى از شبها كه در منزل بودم و پاسى از شب گذشته بود درب خانه به صدا درآمد و يكى از خدمتگزاران حضرت هادى (عليه السلام) كه كافور نام داشت مرا مخاطب ساخت و گفت كه حضرت هادى (عليه السلام) مرا فرا خوانده است.

لباس خويش را به سرعت پوشيدم و به هنگامى كه وارد خانه آن جناب شدم، ديدم امام هادى با فرزندش حضرت عسكرى (عليه السلام) و خواهرش حكيمه آن بانوى آگاه و پرواپيشه، در حال گفتگو هستند.پس از سلام، نشستم كه آن حضرت فرمود: بشر! تو از فرندان انصار هستى و دوستى و مهر انصار همچنان نسل به نسل به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و خاندانش به ارث مى رسد و شما بر آن صفا و محبّت باقى هستيد و مورد اعتماد خاندان پيامبر.اينك! مى خواهم تو را به فضيلت و امتيازى مفتخر سازم كه هيچ كس از پيروان ما در اين فضيلت به تو پيشى نگرفته است و تو را به رازى آگاه سازم كه كسى را آگاه نساخته ام و آن اين است كه: تو را مأموريت مى دهم تا بانويى بزرگ و آگاه را كه بظاهر در صف كنيزان است،

خريدارى نمايى و او را به سر منزل مقصود و محبوبش راه نمايى.آنگاه نامه اى به خطّ و لغت رومى مرقوم داشت و با مهر مخصوص خويش آن را مهر زد و بسته ويژه اى كه زرد رنگ بود و در آن 220 دينار بود به من داد و فرمود: بشر! اين نامه و كيسه زر را برگير و بسوى بغداد حركت كن و پس از ورود بدان شهر، فلان روز، در كنار پل بغداد، منتظر كشتيهاى اسيران روم باش. هنگامى كه قايق حامل اسيران رسيد و خريداران كه بيشتر آنها فرستادگان مقامات رژيم بنى عباس هستند اطراف آنها حلقه زدند تو از دور مراقب باش تا مردى بنام عمر بن يزيد نخّاس را كه در ميان صاحبان برده است بيابى.

او كنيزى را با ويژگيهاى خاصّ خود در حالى كه لباس حرير ضخيم بر تن دارد براى فروش آورده است، امّا آن كنيز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه كردن خريداران سخت جلوگيرى مى كند، چرا كه بظاهر در ميان بردگان است و خود در حقيقت از بانوان باشخصيت و پاك و آزاده مى باشد.فروشنده او را تحت فشار قرار مى دهد تا او را بفروشد امّا او فرياد آزادى و نجابت سر مى دهد و به خريدارى كه حاضر مى شود سيصد دينار به صاحب او بپردازد مى گويد: بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباس سليمان و برقدرت و شوكت او هم درآيى، من ذره اى به تو علاقه نشان نخواهم داد. و بدينگونه خريدارى را كه شيفته شكوه و عظمت و عفّت و پاكى اوست، نمى پذيرد و او را مى راند.سرانجام عمربن يزيد به او مى گويد: من ناگزيرم تو را بفروشم پس خودت بگو راه حل چيست؟او خواهد گفت:

در اين كار شتاب مكن! من تنها فرد امين و درستكار و شايسته كردارى كه برايم دلپسند باشد مى پذيرمدر اين هنگام برخيز و به عمر بگو: من نامه اى به زبان رومى دارم كه يكى از شايستگان نوشته و ويژگيهاى مورد نظر اين بانو، در شخصيت نگارنده آن جلوه گر است. شما اين نامه را به او بده تا بخواند اگر تمايل داشت من وكيل نگارنده نامه هستم و اين كنيز را براى او خريدارم.بشر فرستاده امام هادى (عليه السلام)اضافه مى كند كه: من، برنامه را همانگونه كه امام دستور داده بود به دقّت پياده كردم تا نامه را به او رساندم هنگامى كه نامه را دريافت داشت و بدان نگريست،

سيلاب اشك امانش نداد و بشدّت گريست و به عمر بن يزيد گفت: اينك! مى توانى مرا به صاحب اين نامه بفروشى. وسوگندهاى سختى ياد كرد كه اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و هرگز كسى را نخواهد پذيرفت.من بافروشنده براى خريد وارد گفتگو شدم و پس از تلاش بسيار كار به آنجا رسيد كه عمر بن يزيد به همان پولى كه سالارم امام هادى (عليه السلام) داده بود راضى شد و پس از دريافت همه آن 220 دينار، كنيز مورد نظر را تحويل من داد و در حاليكه از شادمانى در پوست خود نمى گنجيد به منزل بازگشتيم تا او را به خانه حضرت هادى (عليه السلام) ببرم. همراه او به خانه رسيديم، امّا او قرار و آرام نداشت نامه سالارم را گشود و پس از بوسه باران ساختن آن، نامه را به سر و صورت خويش ماليد و به روى ديدگانش نهاد.من كه از رفتار او شگفت زده شده بودم، گفتم: آيا شما نامه اى را كه هنوز نگارنده آن را نمى شناسى بوسه باران مى سازى؟او گفت: بنده خدا! تو با اينكه فردى درست انديش وامانتدار و فرستاده بنده برگزيده و محبوب خدا هستى، در شناخت فرزندان پيامبران ناتوانى.
پس گوش به سخنان من بسپار و با دل توجّه كن تا خود را معرّفى كنم و جريان شگفت انگيز خويش را برايت بازگويم. آنگاه گفت: من مليكه هستم دختر يشوعا و نوه قيصر روم.مادرم از فرزندان حواريون است و دختر شمعون، جانشين حضرت مسيح(عليه السلام)داستان من شگفت انگيزترين داستانهاست. من سيزده ساله بودم كه جدم قيصر روم تصميم گرفت مرا به عقد برادر زاده خويش در آورد، به همين جهت بيش از سيصد نفر كشيش و راهب از نسل حواريون و هفتصد نفر از اشراف و شخصيتهاى سرشناس كشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشكر روم و رؤساى عشائر را، در كاخ خود گرد آورده و تخت بسيار بلند و پرشكوهى را كه از انواع زر و سيم ساخته شده بود، در سالن بزرگ كاخ قرار داد و برادرزاده اش را بر فراز آن دعوت كرد تا طىّ مراسم ويژه اى، مرا به ازدواج او، درآورد.امّ هنگام كه فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صليبها گرداگرد او، آويخته شد و اسقفها در برابر او تعظيم كردند و انجيل مقدّس گشوده شد، بناگاه صليبها از جايگاههاى بلند خود، فرو غلطيدند و ستونهاى تخت در هم شكست و آن جوان نگون بخت از فراز تخت به زمين افتاد و بيهوش گرديد.بر اثر حادثه ناگوار، رنگ اسقفها پريد و بندهاى وجودشان به لرزه درآمد و بزرگ آنان به نياى من، قيصر روم گفت:
شاها! ما را از كارى كه شومى آن از زوال آيين مسيح خبر مى دهد، معذور دار!

جدّم آن حادثه تكان دهنده را به فال بد گرفت و به اسقفها دستور داد تا ستونها را برافراشته دارند و صليبها را بالا برند و بجاى آن جوان نگون بخت، برادرش را بياورند تا مرا به ازدواج او درآورد و بدينوسيله شومى پديد آمده را، با نيكبختى و سعادت فرد دوّم، برطرف سازد.
امّا هنگامى كه اُسقفها به دستور قيصر روم عمل كردند، همان تلخى كه براى برادرزاده اوّل او پيش آمده بود براى دوّمى نيز رخ داد. مردم وحشتزده پراكنده شدند. نياى بزرگم، قيصر روم، اندوهگين و ماتم زده برخاست و وارد قصر خويش شد و پرده هاى كاخ افكنده شد و ماجرا تمام شد و در هاله اى از ابهام و نگرانى قرار گرفت.
شب فرا رسيد و آن روز دهشتناك سپرى شد. من همان شب در خواب ديدم كه حضرت مسيح (عليه السلام) به همراه وصىّ خود شمعون و گروهى از حواريون وارد كاخ جدّم قيصر روم شدند و منبرى پرفراز و شكوهمند در همان نقطه اى كه جدّم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند، درست در همين لحظات بود كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) با گروهى از جوانان و فرزندان خويش وارد شدند. حضرت مسيح (عليه السلام) به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش كشيد.
پيامبر اسلام به او فرمود: من آمده ام تا مليكه، دختر شمعون را براى پسرم خواستگارى كنم. و در همانحال ديدم كه آن حضرت با دست خويش به امام حسن عسكرى، اشاره فرمود.مسيح نگاهى به شمعون كرد و گفت: افتخار بزرگى به سويت آمده است، با خاندان پيامبر پيوند كن و دخترت را به فرزند او بده.و شمعون هم گفت: پذيرفتم.پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود درآورد و بر اين ازدواج مسيح (عليه السلام) و حواريون و فرزندان محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) گواه بودند.
از خواب خوش آن شب جاودانه بيدار شدم امّا ترسيدم خواب خود را بر پدر و جدّم بازگويم.از آن پس قلبم از محبّت حضرت عسكرى، مالامال شد به گونه اى كه از آب و غذا دست شستم و به همين جهت بسيار ضعيف و ناتوان شدم و به بيمارى سختى دچار گشتم.جدّم بهترين پزشكان كشور را يكى پس از ديگرى براى نجات من فرا خواند، امّا بيهوده بود و آنان كارى از پيش نبردند و هنگامى كه جدّم از نجات من نوميد شد به من گفت: نور ديده ام! دخترم! براى نجات جان و شفاى بيماريت چه كنم؟ آيا چيزى به نظرت نمى رسد؟
من گفتم: نه! درهاى نجات را به روى خود مسدود مى نگرم،
شما اگر ممكن است دستور دهيد اسيران مسلمان را از زندانهاو شكنجه گاهها آزاد و كُند و زنجير از دست و پاى آنان بردارند و بر آنان مهر ورزند و آزادشان سازند، اميد كه در برابر اين مهر به اسيران و غريبان، حضرت مسيح و مادرش مريم مرا شفا بخشند.جدّم به خواسته من جامه عمل پوشاند و براى شفاى من: همه اسيران مسلمان را آزاد ساخت و من نيز خويشتن را اندكى سالم و با نشاط نشان دادم و كمى غذا خوردم و جدّم شادمان گرديد و بر محبّت بر اسيران و احترام به آنان تأكيد كرد.چهار شب از آن رؤياى شكوهبار گذشته بود كه خواب ديگرى ديدم.گويى دخت گرانمايه پيامبر، سالار بانوان گيتى به همراه مريم و هزار نفر از دوشيزگان بهشتى، به ديدار من آمدند.مريم پاك، رو به من كرد و گفت: اين، سالار بانوان جهان، فاطمه (عليها السلام) دخت گرانمايه پيامبر و مادر همسر آينده تو است.
من دامان آن بانوى بزرگ را سخت گرفتم و گريه كنان از اينكه حضرت عسكرى از ديدار من سرباز مى زند و به خوابم نمى آيد به مادرش شكايت بردم.
فاطمه (عليها السلام) فرمود: مليكه! پسرم به ديدار تو نخواهد آمد چرا كه مشرك هستى. اين خواهرم مريم است كه از دين شما بيزارى مى جويد، اگر براستى دوست دارى خشنودى خدا و مسيح (عليه السلام) و مريم را بدست آورى و به ديدار حسن من، مفتخر گردى بگو اشهد ان لا اله الا الله و انّ ابى محمد رسول الله.
من به دعوت دخت گرانقدر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اسلام آوردم و به يكتايى خدا و رسالت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى دادم. بانوى بانوان مرا در آغوش كشيد و خوش آمد گفت و فرمود: اينك در انتظار ديدار پسرم باش!...

از خواب برخاستم، امّا شور و شوق ديدار ابو محمّد، حضرت عسكرى، كران تا كران وجودم را فرا گرفته بود. در انتظار ديدارش قرار و آرام نداشتم كه شب فرا رسيد و او به خواب من آمد. هنگامى كه او را ديدم به او گفتم: سرورم! محبوب قلبم! پس از اينكه، قلب مرا لبريز از مهر و عشق پاك خود كردى، به من بى مهرى نمودى؟
فرمود: تنها دليل تأخير ديدارت، شرك تو بود و اينك كه به راه توحيد و توحيد گرايى گام سپرده اى، همواره به ديدارت خواهم آمد تا خداوند ما را يك جا گرد آورد.
و آن گرانمايه از آن روز تاكنون مرا ترك نكرده و هر شب به خواب من آمده است.
بشر فرستاده امام هادى (عليه السلام)مى گويد: من كه از سرگذشت عجيب او غرق در حيرت شده بودم، از او پرسيدم: با اين شرايط، شما چگونه به اسارت رفتى و در صف اسيران قرار گرفتى؟گفت:
حضرت عسكرى، شبى در عالم رؤيا به من خبر داد كه بزودى جدّت، سپاهى گران براى نبرد با مسلمانان گسيل خواهد داشت، شما نيز با گروهى از دوشيزگان در لباس خدمتگزار و بطور ناشناس همراه آنان بيا...من طبق رهنمود ابومحمد چنين كردم و طلايه داران سپاه مسلمين، ما را به اسارت گرفتند وتا الان كه سرگذشت خويش را به تو بازگفتم، هيچ كس نمى داند كه من دختر پادشاه روم هستم.
پرسيدم: شگفتا! شما كه دختر پادشاه روم هستى چگونه به زبان عربى سخن مى گويى؟پاسخ داد: اين بخاطر شدّت محبّت جدّم نسبت به من بود كه مرا با همه وجود وامكانات به آموزش، دانش و بينش تشويق كرد و بانوى مترجم و زبانشناسى را همواره در خدمت من قرار داد تا با كوشش و تلاش بسيار، زبان عربى را بطور شايسته و بايسته به من آموخت.بشر فرستاده امام هادى (عليه السلام) مى افزايد:

هنگامى كه او را به سامرّا و به محضر حضرت هادى (عليه السلام) آوردم امام (عليه السلام) ضمن خوش آمد و احترام به او پرسيد: پيروزى اسلام و مسلمانان و شكست روميان را چگونه ديده است؟ و در مورد شكوه و عظمت خاندان وحى و رسالت چه فكر مى كند؟نرجس گفت: شما كه از من، بر اين واقعيتها داناتريد، من چه گويم؟حضرت به او فرمود: من در اين انديشه ام كه مقدم شما را گرامى دارم. اينك، كدامين يك از اين دو راه را براى گراميداشت خود مى پسندى: دريافت سرمايه كلانى از طلا و نقره همچون ده هزار درهم يا بشارت و نويد به افتخار ابدى و هميشگى، كداميك؟پاسخ داد:
سرورم! دوّمى را، مژده به شرافت و نيكبختى جاودانه را.امام هادى (عليه السلام) فرمود: پس تو را نويد باد به فرزند گرانمايه اى كه حكومت عدل و داد را در جهان، پى خواهد افكند و بر شرق و غرب گيتى حكومت خواهد نمود و زمين را لبريز از عدالت و دادگرى خواهد ساخت همانگونه كه از ظلم و بيداد لبريز باشد.پاسخ داد: سرورم! چه كسى و چگونه؟فرمود: از همان شخصيت والايى كه پيامبر در آن شب جاودانه تو را از مسيح و شمعون براى او خواستگارى كرد و در حضور مسيح و جانشين او، تو را به عقد او درآورد. اينك آيا او را مى شناسى؟پاسخ داد: آرى! از همان شب جاودانه اى كه به دست مادر گردانقدرش فاطمه(عليها السلام) اسلام آوردم،
تاكنون شبى بدون عشق و ارادت معنوى به وجود مقدّس او سحر نكردم و هر شب نيز خواب او را ديده ام. امام هادى (عليه السلام)به يكى از خدمتگزاران فرمود: كافور! خواهر گرانقدرم حكيمه را فرا خوان.هنگامى كه آن بانوى بزرگ وارد شد امام هادى (عليه السلام) خطاب به او فرمود: حكيمه! اين همان دوشيزه است... .و حكيمه او را در آغوش كشيد و مورد تكريم و مهر قرار داد وشادمانى خويش را از ديدار او اعلان كرد.
حضرت هادى (عليه السلام) به خواهر گرانقدرش فرمود: دختر پيامبر! اينك او را نزد خويش ببر و مقررّات و قوانين دين را آنگونه كه مى بايد به او بياموز كه او همسر گرانقدر پسرم حسن و مادر پرافتخار قائم خواهد بود.
![]()
الا که راز خدايي، خدا کند که بياييد
تو نور غيب نمايي، خدا کند که بياييد
شب فراق تو جانا ، خدا کند به سرآيد
سرآيد و تو شماآييد، خدا کند که بياييد
دمي که بي شما سر آيد خدا کند که نياييد
الا که هستي مايي، خدا کند که بياييد
فسرده غنچه گلها ، فتاده عقده به دلها
شما دست عقده گشايي، خدا کند که بياييد
ز چهره پرده بر افکنيد به ظلم شعله در افکنيد
شما دست عدل خدايي، خدا کند که بياييد
نظام هر دو جهاني امام عصر و زماني
يگانه راهنمايي، خدا کند که بياييد
شما مشعري، عرفاتي شما زمزمي، شما فراتي
شما رمز آب بقايي، خدا کند که بيايي
شما مروه اي تو صفايي، خدا کند که بياييد
به سينه ها شما سروري به ديده ها همه نوري
به دردها شما دوايي، خدا کند که بياييد
شمارا به حضرت زهرا، بياييد ز غيبت کبري
دگر بس است جدايي ، خدا کند که بياييد
خدا کند که بياييد...
![]()
اللهم عجل لوليك الفرج
براي تعجيل در فرج آقامون 313 صلوات يادتون نره عاشقان

عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار

عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني از فراقش سوختن

عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني بنده فرمان شدن
عشق يعني تا ابد رسوا شدن

عشق يعني گم شدن در کوي دوست
عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تبسم يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني پيش محبوبت بمير
عشق يعني از رضايش عمر بگير

عشق يعني زندگي را بندگي
عشق يعني بندگي و آزادگي

گاهی وقتها دل کسی رو میشکونیم که خودمونم متوجه اش نیستیم گاهی مواقعه دروغهای میگیم که نگو ونپرس گاهی وقتها شکستن دل ادما برامون عادی میشه حتی از شکستن شیشه هم راحتر کاش یکی ما رو متوجه خودمون کنه کاش یکی بهمون بگه دیر شده کاش یکی مار و به خودمون میاورد کاش یکی اون یکی خدا باشه بهتره چون این زمینیا تلنگر زدنشونم به ادم نمیخوره خدایا چی میشد وقتی از خواب بلند شیم به جای اینکه به فکر دردهای خودمون باشیم به این فکر کنیم که دیروز گذشت وما کاری برا خوشحال کردن دل ادما نکردیم کاش به جای اینکه یاد بدهکاریها وبدبختیهامون میافتادیم یاد اقام می افتادیم کاش میشد یه روز رو بدون خودمون شروع کنیم واون روز رو بزاریم برا نیازمندا همش حرف نباشیم تو عملم عمل کنیم خیلی ها اینجا اقام میکنن خیلی ها درد دل میکنن ولی کو.......................................... هفته پیش زن داداشم رفته بود مشهد دیدن اقا امام رضا برگشتنی میخواستن برن قم ولی . جمکران درش بسته بوده خیلی کم سعادتیه بعد اومد شهرمون وسر یه قضیه ای الکی که خودشم میدونه تقصیر ما نبوده باهامون قهر کرده وقصد انتقام جویی داره در صورتی که ابجیم اون شب براش چای درست کرده بود اره خوب نصف زائرهای اقام اینان برن زیارت چیکار نصفیاشم که ماییم به فکرش نیستیم پس کی میخواد پشت اقام وایسه مثله یه مرد ازش حمایت کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بسم الله الرحمن الرحيم
اَللّهُمَ صَلِّ عَلي عَلي ابنِ موسَي الرِّضَا المُرتِضي الاِمامِ التَّقي النَّقي وَ حُجَتِکَ عَلي مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّري الصِّدّيق الشَّهيدِ صَلوهً کَثيرَهً تامَهً زاکِيهً مُتِواصِلَهً مُتَواتِرَهً مُتَرادِفَهً کَافَضلِ ما صَلّيتَ عَلي اَحَدٍ مِن اَوليائِک

امام رضا (ع) ميفرمايند: «به فرزندان خود نيکي کنيد و با آنان خوش رفتاري نماييد، زيرا فرزندان شما عقيده دارند که شما روزي رسان آنها هستيد.»


براي تعجيل در فرج آقا حجت حق 313 صلوات
انشاءالله آقا در اين روز عزيز بيان و قلب هاي كوچك ما
رو شاد كنند و چشمانمان نوراني شود
ياعلي
التماس دعا











.jpg)
.jpg)

.jpg)


