تبليغاتX
دست نوشته های یک عاشق
ال یا ایها الساقی ادرکاسانا وناولها که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
سلام به همه ادمهایی که قراره متولد شن مواونایی که متولد شدن واونایی که متولد شدن حالا دیگه وجود ندارن سلام بر ایت الله وهفتادودوتن امیدوارم خدا همه شهدا رو با شهدای صدر اسلام محشور کنه همچنین عموی عزیز خودمو راستش یه ایه تو قران هستش که ایه ۷۲ سوره بقره است مثه اینکه خدا هم میدونسته اینا شهید میشن چون تقریبا موضوعش کشتن ((واذقتلتم فادارکم.......))
+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت 16:59  توسط مریم  | 


گفتگو با خدا

I dreamed , I had an interview with god.

 

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked?

خدا گفت :

So you would like to interview me !

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time.

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled ,

خدا لبخند زد.

My time is eternity.

وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind ?

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered :

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood .

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,

 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again .

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money .

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then ,
و بعد

lose their money to restore their health .

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future,
ا

ينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,
،

 زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present ,

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future .

نه در آينده

That they live as if they will never die ,
ا

ين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived .

وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while .

و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked :

بعد پرسيدم

As the creator of people ,

به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn?

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile ,

خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them .

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد

but they can do is let themselves be loved.

اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love


ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل

کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them.

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness .

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.

اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others

.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS

هميشه

+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 18:44  توسط مریم  | 

 

نيمي از من مال تو
نيم ديگر هم مال تو
تمام قلب و احساسام وقف تو
به خدا دگر چيزي ندارم
همان هم مال تو
جان ناچيزم فداي موي تو
مادرم
اي عصاره ايمان
اي چكيده ايثار
اي خود عشق
عاشق بودن و عاشق ماندن
را به من هم بياموز
 

The image “http://tinypic.info/files/9m7x0wmcdyu2fgnvtlq8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

مادر مهربونم

عزيز خوشزبونم

تو گل بيخار مني

رفيق من ، يار مني

وقتي كه غصه دار باشم

فقط تو غمخوار مني

اي جان من فداي تو

بهشت به زير پاي تو

ميلاد دختر نبي

فاطمه همسر علي

مبارك است براي تو

از ته دل بهت ميگم

دوستت دارم هميشه

براي روز مادر،

هر كادويي بگيرم

قابل تو نميشه

 

The image “http://tinypic.info/files/4zb64zwi8hhm5jtc62ba.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

در بيابانی دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زير يک سنگ کبود
در دل خاک سياه
ميدرخشد دونگاه
که به ناکامی از اين محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز ميخندد مهر
باز ميرقصد ماه
باز هم غافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پويد راه
با دلی خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا کشم چهره بر آن خاک کبود
تا دهم بوسه برآن خاک سياه
وندر اين راه دراز
ميچکد بر رخ من اشک نياز
ميدود بر دل من زهر ملال
منم اکنون و همان راه دراز
منم اکنو و همان خاک سياه
مادر ای مادر خوب
اين چه روحيست عظيم
که پس از مرگ نگيرد آرام

 

The image “http://tinypic.info/files/d6qoxf5xzlwfqjj8b53a.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

قلب مادر


داد معشوقه به عاشـق پیغام * که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ

هر کـجا ببیـــندم از دور کـــند * چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ

با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد * بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ

از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند * همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ

مادر سـنگ دلـت تا زنده است * شهد در کام من و توست شرنگ

نشــوم یک دل و یک رنگ تو را * تا نســـازی دل او از خـــــون رنـگ

گر تو خواهی به وصالم برسی * باید این سـاعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنـــگش بدری * دل بـرون آری از آن سینه ی تــنگ

گرم و خونین به منـش باز آری * تا بـــــرد ز آیــنـه ی قـــلبم زنــــگ

عاشــــق بی خرد نا هـــنــجار * نه بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حــــرمت مـــادری از یاد بــــبرد * مســـت از بـــاده و دیــوانه ز بنگ،

رفـــت و مــادر را افکند به خاک * سیـــنه بــدرید و دل آورد به چــنگ

قصد سر منزل معـــشوقه نمود * دل مـادر به کَفـَــــش چون نارنـــگ

از قضــــا خورد دم در به زمـــین * و انـــدکی رنــــجه شــد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز * اوفـــــتاد از کــــف آن بی فـــرهنگ

از زمین چو باز برخاســـت،نـمود * پــــی برداشــــــتن دل، آهـــنـــگ

دیـــــد کز آن دل آغشته به خون * آید آهســــته بــــرون این آهنگ:

آه دست پسرم یافت خراش! * وای پـای پسرم خورد به سنگ!

 

The image “http://tinypic.info/files/lnax88lsejxwyjh0qzz3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/aqs1al4dslrydcy0nidx.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

 چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .

و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .


The image “http://tinypic.info/files/lov5g4et8udvjxv9nyfn.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/boszozls8w762utbfzrl.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/lfn7d0ar1jzpkxymk1i6.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 

 روز مادر و زن بر تمامي مادران و همسران مبارك

 

The image “http://tinypic.info/files/e3b8kt3xsh7rr4ohiku7.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 16:49  توسط مریم  | 

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.

آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟

مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...

مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

 

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...


The image “http://tinypic.info/files/x1r22l7vv18mntr17qrt.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 16:44  توسط مریم  | 

The image “http://tinypic.info/files/95gx408p65ks0ew4dagl.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://tinypic.info/files/9ur48xoull73yymeh9p5.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

خیلی جالبه تو همه عکسا مردها یا له شدن یا اینکه از ارتفاع پرت شدن

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 10:18  توسط مریم  | 

یه مرد نابینا روی پله هایی نشسته بود داشت گدایی میکرد وتابلویی کنارش گذاشته بود که روی ان نوشته بود من کورم به من کمک کنید خبرنگاری از ان حوالی گذشت به ان مرد نابینا کمک کرد وتابلویش را برعکس کرد وپشت ان جمله دیگری نوشت عصر که از انجا برمیگشت دید مرد نابینا پول زیادی جمع کرده مرد نابینا حدس زد بایدان خبر نگار باشد پس از او پرسید مگر بران تابلو چه نوشتی خبر نگار گفت چیز مهمی نبود من فقط جمله شمارا جور دیگری نوشتم مرد نابینا که هیچ وقت نفهمید روی ان تابلو چه نوشته بود ولی ان جمله این بود ((الان بهار است ومن نمیتوانم ان را ببینم))

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 13:44  توسط مریم  | 

خدایا عاشقان را باغم عشق اشنا کن روزی که تونستم وببلاگ بسازم خیلی خوشحال بودم چون میتونستم یه جایگاه داشته باشم تا خودمو اونجا تخلیه کنم تا جای خط خطی کردن دفتر خاطرات اونجا بنویسم خلاصه کلی حرف داشتم بزنم ولی من نتونستم نمیدونم الزایمر گرفتم یا صحفه کلید نتونست بنویسه بچه ها  میخوام اعتراف کنم من ویه نفر عاشق هم شدیم ولی فقط یه کم اطلاعاتد از هم داریم تا حالا نشدذه که..... نمیدونیم که چه جوری میشه بهم برسیم پسره یه مغازه داره ولی خیلی خوشکله تا حالا به هزار راه به من نشون داده که عاشقمه ولی من همیشه با نگاه سر سنگین ازش رد شدم اصلا نمی دونم چرا من نمیخوام بهش ثابت کنم که منم عاشقشم تا حالا فکر نمیکردم منم عاشقشم ولی حالا یه یه ماهیه فهمیدم منم عاشقشم من مطمئنم اون نمیدونه من عاشقشم ولی اون به من ثابت کرده نمیدونم چه جوری بهش ثابت کنم بهم کمک کنین

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 13:32  توسط مریم  | 

یه چیزی یادم رفت که بگم این وبلاگ تقدیم به روح بلند عموی شهیدم که اگر او نمیدانم.....
+ نوشته شده در  2008/6/9ساعت 10:41  توسط مریم  | 

 ري را » ... صدا مي‏آيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي‏كشاند.
گويا كسي است كه مي‏خواند...

اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‏ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه‏هاي من
سنگين‏تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي‏بينم.

ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي‏تواند ...

نيما يوشيج
+ نوشته شده در  2008/6/6ساعت 19:39  توسط مریم  | 

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

حافظ
+ نوشته شده در  2008/6/6ساعت 19:38  توسط مریم  |