خواهی برسی به ارجمندی بشنو زپدر تو پند چندی
از ان من است پند دادن وزتست به گوش جان نهادن
چون سرئوی تو خواستارم پس گوش کن انچه مینگارم
با اهل ادب همی در امیز وز صحبت جاهلان بپرهیز
جاهل به جهالتت کشاند عاقل به سعادتت رساند
پیوسته تلاش کن شب وروز علم ادب وهنر بیاموز
تحصیل وفضیلت وهنر کن جهل از خویش به در کن
می باش زمردمان نامرد دانا همه جا بود توانا
چون راهخ طلب همی سپاری دل نه به امید ریا بداری
هرچند که ابتدای هر کار اید به نظر محال ودشوار
لیک ار نشوی کمی هراسان گردد همه مشکلات اسان
در سایه صبر و.برد باری بی شبهه رسی به کامکاری
از گریه ابر در بهاران گلها شکفد به مرغزاران
خوش خلق وگزیده خوی میباش با خلق گشاده روی میباش
گر نخبه روز گار گردی خویت چو بد است خوار گردی
گر ساز سخنوری کنی ساز زنهار مکن گزافه اغاز
فرمانبر عقل گفت گو کن حرفی که نکوست جستجو کن
می باش عفیف و پاکدامن چون ژاله با مداد روشن
بی شرم مباش زانکه بی شرم هرجا که رو ندارد ازرم
پاکی وعفاف ساز پیشه زین راه مپیچ همیشه
هرزن که نکوست پاک است مانند ستاره تابناک است
در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن
خواهر من این لباس تنگ چیست پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا و زینب بهترین بر تو ای محبوبه خواهر آفرین
پیش نامحرم تو طنازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا گاه گاهی شرمت آید از خدا
در جوارش خویش را مهمان نما با خدا باش و بده دل را صفا
یاد کن از آتش روز معاد طره گیسو را مده بر دست باد
زلف را از روسری بیرون مریز با حجاب خویش از پستی گریز
در امور خویش سرگردان مشو نو عروس چشم نا محرم مشو
خواهر من قلب مهدی خسته است از گناه ماست کو رو بسته است
اره بعضي علم ادمو از اوني كه هست دور ميكنه
الهي وربي من لي غيرك
عشق يعنی دائماً در اضطراب، عشق يعني تشنگي در شط آب !
عشق يعنی لاله پرپرشدن، عشق يعني در رهش بي سرشدن !
عشق يعنی عاشق شيدا شدن، عشق يعني گمشدن پيدا شدن !
عشق يعنی مبتلا گشتن به درد، عشق يعني عقل را کردي تو خرد !
عشق يعنی هردمی در جستجو، عشق يعني هجرت از من تا او !
عشق يعنی حرف او برروي چشم، عشق يعني صبر در هنگام خشم !
عشق يعنی دلبري دلدادگی عشق يعني غربت واماندگي !
عشق يعنی همچو آتش سوختن، عشق يعني چشم بر او دوختن!
عشق يعنی دائماً در درد ورنج، عشق يعني يافتن صدکوه گنج!
بدترین وخطرناکترین جملات این است ((همه اینجورند))تولستوی
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که بنمای بایزید بسطامی
خداوند ازادی را افرید وبشر ندگی رااندره شینه
عشق عینک سبزی است که انسان با ان کاه را یونجه میبیندمارک تواین
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
*******روحی که پیام دارد نه مرید میطلبد نه
عاشق.در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است
ووجودش ندائی است که آشنایی را میخواند
وحیاتش نگاهی که در انبوه این صورتکهای مکرر
وبی مسئولیت وبی انتظار وبی اضطرلبی که
بیهوده میگذرندچهره ی مانوس ومحرم
خویشاوندی را بیابد که بران موجی از حیرت
افتاده است ودو نگاهش همچو دو کودک گم کرده
مادر.در این دنیای بی پناه آواره اند
*******اگر تنها ترین تنها باشم باز هم خدا
هست او جانشین تمام نداشتن هاست
اين جملا زيبا از دكتر علي شريعتي است كه من
اخريشو خيلي دوست دارم وهميشه تكرار ميكنم


خدا چه بچه نازی الهی واسه مادرت خدا حفظت کنه کوچلو

گل کردخار خار شب بی قراریم
تاشد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در ایینه کاری ام
گر من به شوق دیدنت از خویش میروم
از خویش میروم که تو با خود بیاری ام
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
روز میلاد اقای ها را جشن میگیرد
وبهار
روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه اواز شده است ودرخت گیلاس
خدیه جشن اقاقی را گل به دامن کرده است
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر وسینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
وسخاوت را درچشم چمن زار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟
باز کن پنجره را تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟
باز کن پنجر ه را
وبهاران را باور کن

کوه ها چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می امد
من در این ابادی پی چیزی میگشتم
پی خوابی شاید پی نوری ریگی لبخندی
پی باغی که دران دست ها گل بدهند
شاید هم پی نیلوفر زیبای خرد می گشتم
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود صدایم میزد
پای نیزار ماندم باد میامد گوش دادم
چه کسی پنهان است ایا حرف میزد با من
سوسماری لغزید راه افتادم
................
اری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا بن دشت بروم سر کوه
دورها اوایی است که مرا میخواند
ای ستاره ای ستاره ای سکوت پاره پاره
ای شقايق های سنگی ای عبور نيمه کاره
من پر از جنون و لبخندپرم از ترانه هايم من از عاشقانه لبريز
با تو و شبانه هايم تو از عاشقانه خالی
تو پر از گلايه هستی واسه آفتاب دل من
تو هميشه سايه هستی من غريو لحظه هايم
تو رگ سياه جاده تو هميشه سرد و سنگی
برای اين دل ساده
|
خدایا به هر ان کس که او را دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر و به هر کس که او را دوست تر میداری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است. |
می خوام یه صخره باشم ،نه دلا شم نه تا شم
یه کوه سخت و محکم ،نه این که کله پا شم
می خوام یه چشمه باشم، از دل کوه جدا شم
برم تا پیش دریا.قاطی آبیها شم
می خوام که ابره باشم،از روی دریا پاشم
برم رو دشت تشنه،ببارمو فنا شم
می خوام که باد باشم،رفیق آسیاب شم
توو پره هاش بچرخم،نون واسه مردما شم
می خوام ستاره باشم،نور همه جا بپاشم
توو باغ مه گرفته مثل شکوفه واشم
می خوام پرنده باشم،رفیق بچه ها شم
از قفس های بسته پر بکشم رها شم
خلاصه چیزی باشم که دردهارو دوا شم
حتی شده یه وصله،یه دگمه،رو پیرهن شما شم

همه جا بوي محرم ميدهد من ميدانم طبيعت به ظاهر دراين زمستان
سفيد پوش است ولي انهم مثل ما غصه وغمي بزرگ بردل دارد





